سیگــــــار هم کامش راکــــــــه داد، زیــــر پـــــا لهش میکنیم.
"دیوار"برای حقیقت میجنگیم |
![]() About Weblog Menu صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ Recent Posts سیگــــــار سیگار از من ، باران از تو من تو او علی شریعتی اخر خطه!!!!! گندم و شیر که گفتی چه شد؟ جملات زیبا ارنستو چگوارا قرآن اولین روز بارانی اینم واسه دلتنگی Archive اردیبهشت 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 مهر 1390 شهریور 1390 تیر 1390 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 بهمن 1388 آبان 1388 مرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Category درد و دلهای من علی شریعتی عکس دل نوشته داستان کد جاوا قالبهای وبلاگ عاشقانه Links کارت پستال های درخواستی(عاشقانه) وبلاگ علی شریعتی همه چی،عکس،کلیپ،نرم افزار،اخبار !...kissssssssss همدلی (مشاوره و روانشناسی) عــــــــــــــــــــــــــــابر قالب بلاگفا |
|
عـــــادت مـــــــا ادم ها همین است....
سیگــــــار هم کامش راکــــــــه داد، زیــــر پـــــا لهش میکنیم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:10 توسط دیوار |
وقتی این شعر را می خوانی ، یادت بیاید / کسی دور از تو ... دارد با خودش کلنجار می رود / تا خواب را از تو نپراند دنیای من از تو محروم است دنیایی که گاه و بی گاهش را / گرفته است / از تو دلم میخواهد پیراهن سفیدم را بپوشم که به خنده های تو بیایم و صورتم آنقدر در گیر تو باشد که جای راه / از بیراهه سر دربیاورم می خواهم تو / با پریای شاملو برقصی و من با فروغ از تو بگویم آنقدر که در شعر / از من ، جز تو نماند ......... اصلا باز هم ولش کن ... بگذار دنیای من همین چند خط بیشتر نباشد : سیگار های شبانه ... حرف های اتفاقی ... چتری که جز برای دو نفر / باز نمی شود ... آنقدر بارانی ات به تنت می آید که باور کن باران برای تو / با سر می آید ........ بیا قدم بزنیم ... سیگار از من ، باران از تو سیگار از من ، باران از تو هومن شریفی
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:38 توسط دیوار |
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم منبع:http://khasteeam.parsiblog.com
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:44 توسط دیوار |
سوار اتوبوس شد. اضطراب داشت. امتحانش دير شده بود. كتابش را باز كرد. ذهنش كشيده شد به حرف هاي صاحبكارش:((اگه ازاين به بعد بخواي اينقدر زود بري ديگه نيا)). سرش را تكان داد و زل زد به كتاب. خيلي خسته بود. از صبح سر كاربود; چند فصل را نخوانده بود. ازپنجره اتوبوس بيرون را نگاه كرد: خورشيد در حال غروب كردن بود. چشمهايش را بست. با صداي راننده اتوبوس ازخواب بيدار شد: ((بلند شواخر خطه)) چشمهايش را باز كردشب شده بود برگرفته شده از http://www.chocolategirle.blogfa.com/ با تشکر از هانی عزیز
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 19:12 توسط دیوار |
حاکمی به مردمش گفت:صادقانه مشکلات را بگوئید
حسن گفت:گندم و شیر که گفتی چه شد؟ کار چه شد؟ حاکم گفت ممنونم که مرا آگاه کردی /همه چیز درست می شود .یکسال گذشت حاکم دوباره حرفش را تکرار کرد کسی چیزی نگفت /تنها یک نفر گفت:حسن چه شد.
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:1 توسط دیوار |
هر چند وقت یک بار خوب است آدم به مردم خوش اقبال جهان درس
بدهد، حتی اگر برای این باشد که غرورشان را لحظه ای مبدل به شرم کند؛ چرا که خوشبختی هایی متعالی تراز خوشبختی آنها وجود دارد؛ خوشبختیهایی عظیم تر و عزیزتر. -------------------------------------- حتی مرگم را شکست به حساب نمی آورم ، به جای آن، تنها حسرت ترانه ای ناتمام را با خود به گور خواهم برد... --------------------------------------------- نمی دانم که حکومت انقلابی باقی می ماند یا نه، اما من مسلسل به دست تا آخرین نفس می جنگم. به عنوان یک انسان، غم انگیز است که دوستی نداشته باشی؛ ... اما به عنوان یک انقلابی غم انگیزتر است که دشمنی نداشته باشی ، چون برای یک انقلابی نداشتن دشمن به معنی محافظه کار شدن و سازش است!
ارنستو چگوارا ------------------------------- مرد زندانی می خندید.. شاید به زندانی بودن خویش شاید هم به آزاد
بودن ما... راستی زندان کدام سوی میله هاست؟؟؟
چگوارا
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:16 توسط دیوار |
قرآن !من شرمنده ام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای
حفظ کردن تو با شماره صفحه /خواندن تو از آخر به اول /یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند را حفظ کنی /تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند. دکترعلی شریعتی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 18:48 توسط دیوار |
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم… فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو.. ((دکتر علی شریعتی))
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:37 توسط دیوار |
سهراب گفتی:چشمها را باید شست گفتی: جور دیگر باید دید دیدم گفتی زیر باران باید رفت
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 14:21 توسط دیوار |
|