تبليغاتX
"دیوار"

"دیوار"

برای حقیقت میجنگیم




عـــــادت مـــــــا ادم ها همین است....

سیگــــــار هم کامش راکــــــــه داد، زیــــر پـــــا لهش میکنیم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:10 توسط دیوار |


وقتی این شعر را می خوانی ، یادت بیاید / کسی دور از تو ... دارد با خودش کلنجار می رود / تا خواب را از تو نپراند
دنیای من از تو محروم است
دنیایی که گاه و بی گاهش را / گرفته است / از تو
دلم میخواهد پیراهن سفیدم را بپوشم
که به خنده های تو بیایم
و صورتم آنقدر در گیر تو باشد
که جای راه / از بیراهه سر دربیاورم
می خواهم تو / با پریای شاملو برقصی و من
با فروغ از تو بگویم
آنقدر که در شعر / از من ، جز تو نماند .........
اصلا باز هم ولش کن ...
بگذار دنیای من همین چند خط بیشتر نباشد :

سیگار های شبانه ... حرف های اتفاقی ...
چتری که جز برای دو نفر / باز نمی شود ...
آنقدر بارانی ات به تنت می آید که باور کن
باران برای تو / با سر می آید ........
بیا قدم بزنیم ... سیگار از من ، باران از تو
 سیگار از من ، باران از تو

هومن شریفی
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:38 توسط دیوار |


من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

هر روز از کنار مردمانی میگذریم که یا من اند یا تو و یا او
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او

منبع:http://khasteeam.parsiblog.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 19:44 توسط دیوار |


نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:9 توسط دیوار |



سوار اتوبوس شد.
اضطراب داشت.
امتحانش دير شده بود.
كتابش را باز كرد.
ذهنش كشيده شد به حرف هاي صاحبكارش:((اگه ازاين به بعد بخواي اينقدر زود بري ديگه نيا)).
سرش را تكان داد و زل زد به كتاب.
خيلي خسته بود.
از صبح سر كاربود;
چند فصل را نخوانده بود.
ازپنجره اتوبوس بيرون را نگاه كرد:
خورشيد در حال غروب كردن بود.
چشمهايش را بست.
با صداي راننده اتوبوس ازخواب بيدار شد:
((بلند شواخر خطه))
چشمهايش را باز كردشب شده بود

برگرفته شده از http://www.chocolategirle.blogfa.com/ با تشکر از هانی عزیز

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 19:12 توسط دیوار |


حاکمی به مردمش گفت:صادقانه مشکلات را بگوئید

حسن گفت:گندم و شیر که گفتی چه شد؟ کار  چه شد؟

حاکم گفت ممنونم که مرا آگاه کردی /همه چیز درست می شود .یکسال گذشت حاکم دوباره حرفش را

تکرار کرد کسی چیزی نگفت /تنها یک نفر گفت:حسن چه شد.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:1 توسط دیوار |


هر چند وقت یک بار خوب است آدم به مردم خوش اقبال جهان درس

 بدهد، حتی اگر برای این باشد که غرورشان را لحظه ای مبدل به شرم

 کند؛ چرا که خوشبختی هایی متعالی تراز خوشبختی آنها وجود دارد؛

 خوشبختی‌هایی عظیم تر و عزیزتر.

               --------------------------------------

حتی مرگم را

               شکست به حساب نمی آورم ،

     به جای آن،

                  تنها حسرت ترانه ای ناتمام را

                             با خود به گور خواهم برد...

         ---------------------------------------------

نمی دانم که حکومت انقلابی باقی می ماند یا نه، اما من مسلسل به دست تا آخرین نفس می جنگم.

به عنوان یک انسان، غم انگیز است که دوستی نداشته باشی؛ ... اما به عنوان یک انقلابی

 غم انگیزتر است که دشمنی نداشته باشی ، چون برای یک انقلابی نداشتن دشمن به معنی

 محافظه کار شدن و سازش است!

 

ارنستو چگوارا

       -------------------------------

مرد زندانی می خندید.. شاید به زندانی بودن خویش شاید هم به آزاد
 
 بودن ما... راستی زندان کدام سوی میله هاست؟؟؟

چگوارا

 

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:16 توسط دیوار |


قرآن !من شرمنده ام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای

 حفظ کردن تو با شماره صفحه /خواندن تو از آخر به

 اول /یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ای کاش آنان

که تو را حفظ کرده اند را حفظ کنی /تا این چنین ترا

اسباب مسابقات هوش

 نکنند. 

                                                                              دکترعلی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 18:48 توسط دیوار |


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم

 وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم

 سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

 چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد.

 وچند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم

 برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم…

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

 ((دکتر علی شریعتی))

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:37 توسط دیوار |


سهراب گفتی:چشمها را باید شست


شستم

گفتی: جور دیگر باید دید

دیدم

گفتی زیر باران باید رفت


رفتم
.
.
.

ولی ....

او نه چشمهای خیس و شسته ام را....نه نگاه دیگرم را....هیچ کدام را ندید


فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: ” دیوانه باران ندیده "

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 14:21 توسط دیوار |